چشمهای عاشق

برای استاد
نویسنده : عسل - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()

 
عید مبارک
نویسنده : عسل - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

اعیاد سعید غدیر و قربان بر همگی مبارک

من امروز نرفتم سر کار دلم می خواست با پسری خونه باشیم همسری هم رفته سر کارداداش اومده و از 5 شنبه رفتیم خونه مامان اینا خیلی هوا سرد بود شب اونجا موندیم ناهار فردا هم بودیم داداش کم حرف شده تو عالم خودشه خیلی دلم می خواست یکجا گیرش بیارم و باهاش حرف بزنم نشد الان که دارم تایپ می کنم را*دین زیر صندلیم داره رد میشه و نق می زنه یعنی به من توجه کن و بیارم بالا تا دست بزنم به کیبورد! از دیروزتا حالا سرفه می کنه یک کم به دونه براش خیس کرده ام تابهش بدم اندر احوالات من و همسر فکر کنم چارتا کلمه هم با هم حرف نمی زنیم خیلی خوبه چون دیگه اختلاف نظر پیدا نمی کنیم !!!!!!!!!!!!!! اون همش سرش تو کتاباشه از صبح تا شب می خونه  دیگه کاری به کار ما نداره یکجورایی دلم واسه خودم میسوزه همیشه تنها بودم الان هم با هیچکدام از دوستام رفت و امد ندارم چون هوا سرده بیرون هم نمی ریم چقدر دلم می خواد برن شلوار جین و کیف و یک مانتو واسه سر کار بگیرم همکارم سر کار لجمو در میاره دو سال پیش باید میدیدی چی میپوشید حالا مارک مارک میکنه من هنوز مانتوهای قبل از زا*یمانمو می پوشم چون خیلیش تنگم شده بود حالا اندازه ام شده اند اونروز بهم میگه مانتوت از این هفت تومانی هاست؟؟؟؟ خواهرش دو روز رفته یکی از کشور های کوچک برگشته فکر می کنه چه خبره :P

دلم شدیدا تنوع می خواد که ندارم همسری به احساسات من توجه نداره دلخوشیم پسر کوچولومه رابطه ام با مامان همسری خوب شده "گوش شیطون کر" فقط ماهی یکبار با برادر شوهر و جاریم می این خونمون و شب می مونن فرداش می رن خوبه شهرستان نیستن و تا خونشون نیم ساعت بیشتر راه نیست ؟؟؟؟ همچنان تو خونه زندگیم دست می بره البته خیلی کمتر شده ولی بازم از اون چشمه های مادر شوهریشو میاد و ف ض و ل ی می کنه من که پوستم کلفت شده بدتر از اینکه پسر دخترشو هم که 5 سالشه میاره که همه زندگیمو بهم میریزه دلم می خواد یک بار حالشو بگیرم جالبه اسباب بازی های پسری رو میگیره بهش نمی ده چندتاشو هم خراب کرده از شانس بد هر سری که میان را*دین مریض بوده و اعصاب من خط خطی

 حس می کنم خدا از دستم ناراحته و فراموشم کرده هیچی به دل من نیست.

پی نوشت:

 

  • 3 آبان پسری دستاشو گرفت به مبل و ایستاد.
  • 3 آذر دستاشو گرفت به مبلها و راه رفت.
  • دو تا دندون نیش بالاش هم در آمدند و مجموعا 7 تا دندون داره واسه این تا دندون آخری دو روز تمام گریه کرد.
  • لباشو غنچه می کنه می گه" تووپ پ"
  • دده می گه دتی می گه
  • هر آهنگی پخش می شه با تمام وجود دست می زنه
  • براش سی دی بی بی اینشتین سفارش دادم.
  • کلاهش که بافتم خیلی خوشگل شده شبیه اسکیموها میشه ! می خوام واسش جوراب ببافم
  • نمی گذاره از اتاق برم بیرون پشت سرم گریه می کنه و ماما میگه
  • شازده کوچولوی من قربون نفست برم.قربون خنده های نازت برم اولین عید غدیر و عید قربان زندگیت مبارک
  • اوسا کریم یک سئوال: عشق وجود داره یا نه؟
  • هنوز همسر هدیه تولد یک ماه پیشمو نخریده دلم به یک برگ کاغذ سفید هم راضیه
  • خدا سایه همه مادرای مهربونو از سر بچه هاشو کم نکنه
  • خدایا به همه مامان های منتظر نی نی بده
  • همه کوچولو ها سالم باشن و تن نازشون درد نکشه
  • دلم یک زیارتگاه می خواد تا زار بزنم و از جوش شدن شیر بچه ام نترسم.
  • خدا جون دلم خیلی گرفته آی گرفته آی گرفته
  • واسه نوشتن این چند خط دو ساعته دارم تلاش می کنم چون جوجو نمی گذاره الان هم پاهامو گرفته جیغ جیغ می کنه

  بعدا نوشت: همسری برام یک هدیه شیک خرید

پسری امروز کیف باباشو از زیر تخت بیرون آورد پاشو گذاشت روش رفت بالای تخت


 
comment نظرات ()

 
عکس پسری
نویسنده : عسل - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()

 
راضی ام به رضای تو
نویسنده : عسل - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

حس نوشتن نداشتم نه به خاطر اینکه ناراحتم حرفم نمی اومد خیلی سرم شلوغ شده همش دارم می دوم از آشپزخونه به اطاق ها به مینی واش تو دستشویی به فرنی را.دین روی گاز به تراس تا لباسها رو پهن کنم به غذای خودمون تو ماهیتابه سر بزنم به پلوپز واسه نهار فردا به اینترنت و...وبلاگ همه را می خوندم ولی حس نوشتن نداشتم از بعد از زا*یمان 17 کیلو وزنم کم شده

تو این مدت یک کلاه خوشگل واسه پسری بافتم فقط منگوله اش مونده پسری ماشالله کلی بزرگ شده دستشو می گیره به مبلها بلند میشه( 3 آبان واسه اولین بار اینکارو کرد) از اتاق که میرم بیرون میگه ماما و دنبالم میاد تو مهد وقتی می خوام تحویلش بدم گریه می کنه تا روسری سرم می کنم می گه "دده" البته یک چند روزی مریض بود شکر خدا الان خوب شده واسه اگزمای روی پاهاش بردمش دکتر بهم گفت بهش سیب زمینی و هویج نده جالب اینکه اگزمای چندین ماهه که خیلی هم خارش داشت خوب خوب شد الان خیلی محدودیت غذایی داره که علتش حساسیت به شیر پاستوریزه هست سرلاک ، تخم مرغ ، بادام ، شیر خشک های معمولی ، گوجه و موز و مرکبات و ماست نباید بخوره الان فقط با مرغ یا گوشت  براش کته نرم درست می کنم که خیلی هم دوست داره دلم می خواست می توانست همه چیز بخوره البته دکتر گفت تا یک سالگی پرهیز داشته باشه امیدوارم بعد خوب بشه  عاشق نونه ولی من می ترسم تو گلوش گیر کنه به مربیش گفتم بهش بیسکویت مادر بدهد شکر خدا اثر بدی روش نداشت آخه بیسکویت مادر هم شیر خشک داره می خواستم بهش واکسن آنفولان*زا بزنم دکتر گفت تو واکسن ها سفیده تخم مرغ هست ممکن هست حساسیت بده بچه هایی که شیر مادر می خورند نسبت به آن*فولانزا مصونیت دارن من که سپردمش به خدا

خلاصه اینکه کلی مامان شدم هنوز باورم نشده این پسر کوچولو که اینقدر کنجکاوانه به همه چیز نگاه می کنه و دست می زنه پسر منه یکی از علائق جالبش چرخ ماشینش و خلاصه هر چیزی که می چرخه هست.

روابطم شکر خدا با همسری بهتره سعی می کنم بهش بیشتر توجه کنم از همتون کلی ممنونم دارم یه جورایی به قانون راز معتقد می شم و سعی می کنم تو زندگی به کار گیرم فقط از لحاظ کاری از خودم ناراضی ام اصلا تمرکز ندارم منتظرم ساعت 12 بشه برم مهد. خلاصه اینکه خیلی دوستتون دارم

خوشحالم رها وبلاگ خیاطیشو راه اندازی کرده

خوشحالم وبلاگ مژگان حذف نشده

خوشحالم دینای شیوا جون بیماریش خوب شد

خوشحالم صبا کارمند شده و از ته دل واسه پارمیدای نازنین دعا می کنم

خوشحالم سام عسل بانو حالش خوب شد و اولین تولد زندگیشو جشن میگیره

خوشحالم هلن ساناز روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشه خدا حفظش کنه

خوشحالم فائزه با غذاهای خوشمزه اش اومد

خوشحالم ماهان مامان آزاده اینقدر باهوش و با نمکه

امیدوارم گل پسر گوبولی زود خوب بشه

 خدایا واسه همه چیز ازت ممنونم

پی نوشت : خدا کنه همسری تو مصاحبه دکترا قبول بشه


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : عسل - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٠
 

خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم و از دست خودم خیلی ناراحتم امروز سر جگر گوشه ام داد زدم مامان منو ببخش به خدا دست خودم نبود خسته بودم وضعیت مزاجیت دو روزه به هم ریخته پاهای نازنینت بد جوری سوخته بابات دو روزه مسافرته دست تنهام تو مرتب با حس کنجکاویت کارای خطرناک می کنی من دائما در حال دویدنم تا تو ضربه ای نخوری منو ببخش به خدا خسته بودم من مامان بدیم نه؟روحم خسته هست مامانی منو ببخش نازنینم الان که خوابیدی وقتی نگات می کنم دلم می خواد خودمو بزنم احساس می کنم نه به خودم  می رسم نه به بچه ام نه به شوهرم گاهی حس می کنم علاقه ام به همسرم کم شده ولی دوریشو نمی تونم تحمل کنم من چم شده به خدا صبح تا شب دارم می دوم ولی راضی نیستم

پیوست:

نارنینم چهار تا تا دندون داره

دستشو به همه چیز میگیره و بلند میشه

وقتی می خوام چیزی را از دستش بگیرم دعوام میکنه

امروز دستامون گرفته بودم جلوی چشمم یعنی دارم گریه می کنم اومد طرفم دستامو کشید

عاشق نونه ولی من می ترسم بهش بدم

عین ادم بزرگا رو شکم می خوابه

عاشق دمپایی و موبایل و کنترله جالب اینکه رفتم براش دمپایی کوچک خریدم نگاش نمی کنه فقط دمپایی ما رو می خواد


 
comment نظرات ()

 
 



Lilypie 1st Birthday Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker