چشمهای عاشق
چشمهای عاشق
خانه | آرشيو | ايميل

عسل

درباره :
پروفایل مدیر :عسل

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
 
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
عنوان ندارد

من آمدم بعد از ماهها شاید هم یک سال پسرک من بزرگتر شده من هم قویتر شده ام اما متاسفانه غمهام بیشتر شده اند آمده ام تا دوباره  بنویسم .........


[ تگ ها : ]
+
کتاب مصیبت و..

کتاب ١١ دقیقه پائولو را خوندم کتاب خوبی بود آدمو به فکر وادار می کنه پیشنهاد می کنم بخونید

خیلی از نظر فکری مشغولم سنگ صبوری هم ندارم که براش درد دل کنم نمی تونم درک کنم این همه گرفتاری چرا سراغ خونواده نازنینم اومده شکر خدا مامان مرخص شده ولی تو خونه خوابیده همه کارا به دوش باباست امروز داداش دکتر مهندسم رفته اکو فشارش بالاست بدترین مصیبت بیماری آبجی که بابا را داره نابود می کنه خدایا خودت کمک کن همه زحمات ١٧ سال درس خوندش خوشی ندیدنش هدر می ره

 مشکل من اینه که هیچ حرف مشترکی بین من و همسرم وجود نداره روز به روز از هم فاصله می گیریم تنها نقطه اتصال ما پسر گلمه گاهی رفتاری ازش می بینم که تو دلم می گم یعنی اونم دل داره معرفت داره ؟

پسر نازنیم روز به روز باهوشتر و شیرین تر می شه هیچ چیز از نگاه تیزو اون پنهان نمی مونه صبح تا عصر مهدکودکه باقی روزم ( یا بهتر بگم شبم را ) را باهاش می گذرونم براش سی دی های بیبی انشتین را می گذارم خیلی از حیوونا رو می شناسه قوقو=خروس قدقد = مرغ   پتیکو=اسب  ماهی هاپو  ماما=گاو   پیشه = گربه ب ب= بع بعی جوجو و... دست=ساعت  اشخ =قاشق  سیبا =سیب ماشی= ماشین دودوچی چی = قطار   موتو=موتور  لالا=رختخواب بادش=بالش  سوچی=سوییچ  گوی=گل و...

خیلی دلم می خواد پسرم معنی عشق و دوست داشتن و درک کنه  معنی معرفتو معنی وجدانو دلم می خواد جوانمرد بشه

پی نوشت :

یک همکار بدجنس دارم که دلش می خواد من گرفتار باشم فکرم مشغول باشه روزی صدبار به یادم میاره  که پسری صبحا موقع جدا شدن از من گریه می کنه

چند وقت پیش می گفت اگه تو بمیری خونواده شوهرت بچه را از مامانت اینا می گیرن (خباثت و رذالت تا به این حد)

دیروز می گفت تو توداری افسردگیت را نشان نمی دهی گفته اخه افسرده نیستم روزی هزار بار بهم می گه بچه دوم بیار (تا برم مرخصی و پروژه ام را ازم بگیرن )

واگذارش می کنم به حسادت خودش خدایا از دس خیلی از بنده هات شاکیم از حسادتاشون بی معرفتیشون بی مهرشون و .. شاکیم شاکی


[ تگ ها : ]
+
گرفتاری

این ماه خیلی گرفتاریها زیاد بود

حواهرم بینیشو عمل کرد، داداش چشماشو ، مامان هم الان تو CCU هست  و .............منم هزار حرف نگفته ،منمو یک دل پر غصه، منم و یک دنیا تنهایی ،منم و یک دنیا سکوت و.......................................

فقط تو این دنیا یک پسر گل مهربون دارم خدایا شکر راضی ام به رضای تو

 


[ تگ ها : ]
+
گوله نمک

مدتهاست حوصله اینترنت ندارم از بس سرم شلوغه نصف هفته میرم خونه مامانم اینا چون یک روزش همسری میره شهر محل تدریسش و دو روز هم میره جاییکه دکترا قبول شده خونه مامانم اینا دائم با آبجیم سر اینترنت دعوامون میشه  نتیجه من باید در مقابل نسل جدیدتریهای پر مدعا کوتاه بیام عملا دائم در حال بار کشی هستیم با هزار تا ساک رفت و امد می کنیم نمی دونم همشایه ها چی فکر می کنند

طفلک بابا همه زحمت من به دوش اون هست صبحا میبرمون سرکار (من و را*دین ) ظهر هم میاد دنبالمون دو هفته دیگه نیمه وقتیم تموم میشه خیلی ناراحتم عسلم باید تا عصر تو مهد بمونه البته ظهر یک ساعت میرم پیشش خیلی سخته

همسری هم وقتی خونه هست همش درس می خونه چهارتا کلمه هم حرف نمی زنه طفلک خودم کلی دلم واسه خودم می سوزه  یاد قدیما و افکارم که می اوفتم خنده ام می گیره  پیشونی منو کجا نشوندی   ناشکر نیستم در عوض خدا بهم هدیه ای داده که دنیا می ارزه

بهتره فکرای مسخره را از تو ذهنم بیرون کنم و به پسرم بپردازم

اول اینکه خیلی شیطون شده دوم اینکه ماشالله به اندازه آدم بزرگا می فهمه کلاه هم سرش نمی ره

موقع اذان که میشه دستاشو و بالا می بره و با خودش حرف می زنه ؛ مهر را از سر جانماز همه بر می داره و اول سجده می کنه بعد مهرو می کنه تو دهنش !!!

بهش میگم برو سی دی بزار میره سمت میز تلویزیون   و سی دی بیچاره را به زور زیر دستگاه میذاره

موقع فوتبال اول میگه توپ بعد کانالو عوض میکنه

به گل و درخت میگه " گوی"

جرات نداریم از جلوی اسباب بازی فروشی ردبشیم چون باید کشون کشون ببریمش

تا بهش می گم برو خونه بساز سریع می زه سراغ لگوش و شروع می کنه با آجرهای آن بازی کردن

گربه که می بینه دستاشو دراز می کنه می گه پیش پیش

تا کنار نرده های دزد گیر خونه مامان اینا می رسه می گه اوی اوی ( صدای هاپوی اونور دیوارو در میاره)

به مورچه کفشدوزک و پرنده  جوجو می گه

عاشق ددره تا در حیاط خونه مامانم اینا باز می شه و می گه ددر دیگه هم نمی یاد داخل آخه طفلک آپارتمان نشینه

وقتی تو پارک جلوی مهدشون سوار تابش می کنم دیگه پایین نمی یاد آخرش هم کلی ضجه می زنه می گه تاب تاب ابس (همون عباسی)

قلم دفترای باباشو بهم میریزه ( دلم خنک)

عاشق نخود فرنگی یا بقول خودش توپیه

خلاصه کلی خوردنی شده

جگر من الان سرما خورده و خیلی سرفه می کنه ایشالله زود خوب بشه

 

برای هزارمین بار  آیا پایانی واسه دلتنگی های من وجود داره

خدا جون کاشکی جوابمو می دادی


[ تگ ها : ]
+
 

واقعا وقتی آدم مادر میشه توانش هزار برابر میشه من که همش تو خونه راه میرم شام ، ناهار فردا، غذای را*دین ، لباساش ، لباسامون، مرتب کردن خونه که همیشه نامرتبه پدر و پسر را می فرستم یک اتاق تا بقیه جاها را مرتب کنم وقتی کارم تموم میشه باید اتاقی که توش بودن را  مرتب کنم و این زنجیره ادامه داره خدا رو شاکرم هر از گاهی غر می زنم ولی از لطف خدا ممنونم دلتنگی هام زیادن چون کلا سنگ صبوری ندارم

به خاطر سختگیریهای همسر نمی تونم خیلی بیرون برم البته سختگیری از نوع وسواسش واسه بیرون بردن پسری میگه هوا سرده تنها نمیشه بری همیشه تو ماشین هستیم هیچی کلاسی هم میشه برم چون کسی نیز مواظب پسری باشه

واسه عید هنوز هیچ خریدی نکرده ام چون نمی تونم برم بیرون از خونه تکونی هم به معنای واقعی خبری نیست می خوام اگه بشه یک تمیزکاری کلی داشته باشم  با بچه مگه میشه تمیز کرد

پسری روز به روز بزرگتر میشه و شیرین تر

الان راه میره و از هرچی مبل و میزه بالا میره همیشه باید مراقبش باشی که سرنگون نشه چون لبه مبل میشینه و میخواد دراز بکشه

الان دامنه لغتش بیشتر شده بابایی ماما دایی بده پا  دایی ن ن (نی نی ) بوو

بهش میگم جورابت پا کن سریع جورابشو میاره  و می خواد پاش کنه اجزا صورتو تقریبا میشناسه ولی بیشتر از همه گوشو میشناسه  وقتی میگیم بریم حمام دستاشو میگیره رو سرش میگه شیشششش  برای کلمه شستن هم همین کارو میکنه خیلی خوشگل بوس میکنه صدای جاروبرقی و سشوارو در میاره به کتری و فلاکس و لیوان چایی و اباژور و دستگاه بخور بوو ( غلیظ میگه ) و دستاشو میگیره جلوی دهنش تا مثلا سردش کنه  هر چی تو کشوهای خونه هست میکشه بیرون شال منو عین خودم سر میکنه به هر چی کیف پوله میگه دایی چون تو کیف پولم عکس داداشم هست خیلی دوست داره یکجا بشینه و پاهاشو آویزون کنه بهش می گم فین کن دستمال بر میداره و میگیره جلوی بینیش و ادای فین کردن در میاره

البته تو این مدت اتفاقات خوب و بدزیادی افتاده خوب اینکه همسری دکتری قبول شد و بد         پسری از سه شنبه پیش دچار اسهال و استفراغ شد  و از 5 شنبه تو بیمارستان بستری شد و دیشب مرخصش کردن طفلک خیلی اذیت شد واسه سرمش نمی تونستن رگ پیدا کنن سوراخ سوراخش کردن من که حالم داشت بد می شد طفل معصوم تا یک روپوش سفید می اومد تو اتاق گریه می کرد نمی گذاشت از کنارش تکون بخورم آبجی اکسترن شده خیلی بدردم خورد جالب بود بچه ای که یکجا نمی نشست اروم خوابیده بود و دستشو تکون نمی داد فهمیده بود مریضه برام جالب بود که بابام گریه می کرد خیلی پسری را دوست داره من گریه بابارو خیلی ندیدم ولی دوبارش به خاطر را*دین بوده خیلی سخت بود شکر خدا الان بهتره  و روی پاهام نشسته و روی  کیبورد میزنه در نتیجه  من همه کلماتو باید تصحیح کنم

می خوام رو خودم کار کنم یکسری حساسیت های بیخود دارم دلم می خواد کمشون کنم یکیش روی مادر شوهره از بس تز می ده رو بزرگ کردن پسری و همه انرژی من  صرف این میشه که متقاعدش کنم درست نیست وقتی از خونشون می یام از بس حرف زدم و شنیدم کلم می خواد بپکه بهش کمی حق می دم چون تجربه اونا بیشتره نوه هم واسشون عزیزه نمی تونن ساکت باشن البته فکر می کنم بیشتر مادربزرگها اینطوری باشن تقصیر خودمه باید بگم شما درست میگید ولی کار خودم را بکنم و خیلی جواب ندم یک عیب دیگه هم دارم که از بس خوبم (چه از خود راضی!!!!!) همه سوارم میشن با هیچی مخالفت نمی کنم با خونواده شوهر هر بلایی هم سرم بیارن اخلاقم خیلی خوبه آخه بابا میگه آدم باید مردم دار باشه ولی به نظر من بعضی ها ظرفیتشو ندارن اگه کسی اشتباه کنه به روش نمی یارم و هیچوقت از کسی آتو نمی گیرم مخصوصا با همسری البته قبول دارم درستش اینه ولی بعضی موقع ها دیگرون اینو درک نمی کنن اگه یک کم حوصله نداشته باشی و غیر این رفتار کنی بیا و ببین مثلا همسری این همه لطفی که خونواده من در حقممون می کنن والبته منتی هم نمی ذارن نمی بینه کافیه بابام نصیحت کوچیکی کنه بیا و ببین یک کینه ای می گیره که نگو و نپرس برعکس من من هیچوقت از خونواده اش متوقع نیستم تو مدتی که جگرگوشه ام بیمارستان بود یکی نیامد به پسرم سر بزنه البته مادر شوهرم بنده خدا پاشو عمل کرده بقیه چی ؟؟ اگه خونواده من اینکاروکرده بودن همسری یک بلایی سر من میاورد بیچاره مامان با هیکل سنگین دو روز تموم پیشم بود فردا می خوام برم سرکار بابا میاد پیشش بمونه الهی خدا حفظش کنه یک بچه داری می کنه که آدم حظ می کنه شیر براش درست می کنه غذاش میده می شورتش عوضش می کنه عزیزم اولین بار که پمپرزش کرده بود برعکس بسته بود دارم یک  کتاب از بابارا می خونم به اسم " رازهایی درباره زندگی که هر زنی باید بداند" بعد میام خلاصشو می نویسم یک چیزی که فکرم رامشغول کرده توکل بر خداست  می خوام بفهم واقعا یعنی چی همه خیلی تکرار می کنیم ولی چه قدر قلبا بهش اعتقاد داریم؟


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!